نارضایتی چگونه «مساله» میشود؟
«مطالعات جامعهشناسی سیاسی نشان میدهد که شورشها معمولا نه از فقر مطلق، بلکه از شکاف میان «انتظارات اجتماعی» و «توان تحقق آنها» زاده میشوند.»
به گزارش 9 صبح، سید محی الدین حسینی مقدم، کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه، در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت: نارضایتی اجتماعی، برخلاف برداشت های شتاب زده، پدیده ای استثنایی یا غیرعادی نیست. هر جامعه زنده، به طور طبیعی حامل سطوحی از نارضایتی است؛ نارضایتی هایی که می توانند شنیده شوند، صورت بندی شوند و حتی به اصلاح سیاست ها کمک کنند. مساله اما از جایی آغاز می شود که این نارضایتی ها، به تدریج، امکان بیان موثر خود را از دست می دهند و به تجربه ای انباشته و مبهم بدل می شوند.
در این نقطه، نارضایتی را نمی توان صرف یک احساس فردی یا گلایه پراکنده دانست؛ چراکه به حالتی جمعی تبدیل می شود که اگر فهم نشود، می تواند مسیرهای پرهزینه ای پیش روی جامعه بگذارد. مطالعات جامعه شناسی سیاسی نشان می دهد که شورش ها معمولا نه از فقر مطلق، بلکه از شکاف میان انتظارات اجتماعی و توان تحقق آن ها زاده می شوند. زمانی که بخش هایی از جامعه احساس می کنند شایسته وضعیتی بهتر هستند، اما مسیرهای رسمی برای پیگیری مطالباتشان ناکارآمد یا بی اثر به نظر می رسد، نوعی احساس نابرابری شکل می گیرد؛ احساسی که در ادبیات علمی از آن با عنوان محرومیت نسبی یاد می شود. این محرومیت، بیش از آنکه به داشته ها یا نداشته های عینی مربوط باشد، به مقایسه ها، ادراک ها و انتظارات گره خورده است. افراد خود را نه لزوما محروم، بلکه نادیده گرفته شده تلقی می کنند. همین احساس است که نارضایتی را از سطح فردی خارج می کند و به آن بُعد اجتماعی و سیاسی می بخشد.
گذار از نارضایتی به اعتراض، فرآیندی تدریجی است. ابتدا نارضایتی در گفت وگوهای غیررسمی، شبکه های اجتماعی یا محافل کوچک بروز می کند. اگر این نشانه ها جدی گرفته نشود، نارضایتی وارد مرحله ای می شود که می توان آن را سیاسی شدن مطالبه نامید؛ مرحله ای که در آن، ساختار حکمرانی به عنوان مرجع حل مساله در مرکز توجه قرار می گیرد. اعتراض، در این معنا، لزوما نشانه تقابل یا براندازی نیست؛ اغلب تلاشی است برای دیده شدن و شنیده شدن. اما زمانی که کانال های کم هزینه و نهادی بیان اعتراض کارکرد خود را از دست بدهند، کنش اعتراضی ممکن است به خیابان منتقل شود. حتی در این مرحله نیز نباید میان اعتراض و آشوب خلط معنا کرد؛ چراکه اکثریت معترضان، همچنان به دنبال تخریب نظم اجتماعی نیستند. آنچه اعتراض را به شورش نزدیک می کند، همزمانی چند عامل است: هیجان جمعی، ابهام اطلاعاتی، روایت های افراطی و گاه واکنش هایی که ناخواسته احساس بی عدالتی را تشدید می کنند.
شورش، برخلاف اعتراض، محصول نوعی گسست معنایی است؛ وضعیتی که در آن، مرز میان مطالبه، خشم و تخریب کمرنگ می شود و رفتار جمعی از منطق عقلانی فاصله می گیرد. در این شرایط، روایت ها نقش تعیین کننده ای پیدا می کنند. اگر روایت های ساده ساز و هیجانی جای تحلیل واقع بینانه را بگیرند، جامعه به سرعت مستعد سوءبرداشت و قطبی شدن می شود. مدیریت نارضایتی، در چنین بزنگاه هایی، پیش از آنکه مساله ای انتظامی یا امنیتی باشد، مساله ای ارتباطی و معنایی است. تجربه های تاریخی نشان می دهد جوامعی که امکان تفکیک اعتراض از آشوب را حفظ می کنند و نارضایتی را به موقع می فهمند، هزینه کمتری برای حفظ انسجام اجتماعی می پردازند.
به رسمیت شناختن نارضایتی به معنای پذیرش همه مطالبات نیست؛ بلکه به معنای جلوگیری از انباشت سوءتفاهم ها و حفظ جامعه در مدار گفت وگو است. در نهایت، شورش سرنوشت محتوم نارضایتی نیست. شورش زمانی رخ می دهد که فرصت های شنیدن، توضیح دادن و اصلاح، پیش تر از دست رفته باشد. جامعه ای که نشانه های نارضایتی را زودتر می بیند و عاقلانه تر با آن مواجه می شود، هم ثبات بیشتری دارد و هم آینده کم هزینه تری پیش روی خود می گذارد. این گزاره نه توصیه ای سیاسی، بلکه حاصل تجربه انباشته علوم اجتماعی است./سرنویس
نظر شما